شمس الدين حافظ
54
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )
حوزه علوم و فنون تفاوت دارد . براى يافتن پاسخ ، ابتدا بايد نحوهء كاربرد و كارآيى زبان را در حوزه اصلىاش شناخت ، سپس به نحوهء كاربرد آن در قلمرو علوم و فنون پرداخت . كاربرد زبان در حوزهء اصلى ، چنين است كه ما نخست تصويرى از يك شىء خارجى يا احساس داخلى را در قلمرو آگاهى و انديشه خود داريم ، آنگاه در صورت لزوم با لفظ خاصى كه در مقابل آن معنى وضع شده است ، به تعبير آن مىپردازيم ، اما در حوزههاى فرعى ، اين قلمرو آگاهى و انديشه را نداريم پس ناچار بنا به تناسبهاى گوناگون واژهاى را در مقابل آن معنى جديد وضع مىكنيم . حال بايد ديد كه رابطه زبان با تجارب عرفانى هم بدين گونه است ؟ بىترديد تجارب عرفانى ، با اعمال روزمره و مسايل علوم و فنون فرق بنيادى دارد ، بايد دانست كه تجربههاى عرفانى وراى قلمرو عقل و انديشه معمولى ما تحقق مىپذيرند ، به اصطلاح در وراى عقل و استدلال مطرح مىشوند ، اين دو قلمرو ، يعنى قلمرو تجارب عرفانى و قلمرو عقل و انديشه به كلى باهم فرق دارند ، اساس مسايل و نيازهاى روزمره و علوم و فنون مقياس ظاهرى ما مىباشد كه مبناى درك و تصورات ما در حوزهء علم حصولى است و آن چيزى جز خودى و خودآگاهى و تمايز و كثرت و هويت و عدم امكان اجتماع و ارتفاع نقيضين نمىباشد ، در صورتى كه مبناى ادراكات شهودى و تجارب عرفانى رفع تعيّنها و گذشتن از حجاب و حدود و قيود و كثرت و رهايى از قيد زمان و بند مكان و رسيدن به فنا و بىخودى كليّت و اطلاق است يعنى به قول منصور حلاج : كشتن ، سوختن ، فنا شدن . با توجه به آنچه گفته شد ، زبان برخاسته از نيازهاى حوزهء عقل و انديشه است و در انتقال مفاهيم اين حوزه كارآيى لازم را داراست اما در شرح و تفسير تجارب عرفانى ناتوان خواهد بود . 1 - هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل باشم از آن 2 - گرچه تفسير زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است در كاربرد زبان چهار عنصر اصلى دخالت دارد 1 - گوينده 2 - شنونده 3 - معنى 4 - لفظ : كه در تعبير از تجارب عرفانى ، همگى اين چهار عنصر با اشكال و دشوارى بنيادين روبهرو هستند ، بنابراين حقايق عرفانى ، حقايقى هستند كه به طور صريح و مستقيم قابل بيان نبوده و باصطلاح « بيانناپذيرند » ، زيرا هر چيزى كه بتوان معناى آن را با عبارتى درست و مطابق با آن تعبير نمود ، « علم » ناميده مىشود ، مانند صرف و نحو و علوم كه ذهن دانشآموز و دانشجو را با ذهن خود برابر و يكسان مىسازد اما در حوزه معرفت عرفانى چنين عملى غير ممكن است زيرا حقايق عرفانى جز با زبان نمادين و سمبليك و الفاظ متشابه ، قابل تعبير نيستند ، بنابراين ، ظهور حقايق و معانى ، در هر علمى به تناسب و فراخور درجه كمال آن علم است ، مثلا حقايق غيبى ، چنان كه در عالم مجردات ادراك مىشوند در جهان ماده قابل ادراك و ظهور